 متن زیر یادداشتی است از هنرمند خوب استان مان موسی عامری که اولین شماره این هفته نشریه ندای هرمزگان به چاپ رسیده است .با تشکر از ایشان که این نوشته در اختیار لاتیدان گذاشت *******************************. » لیاقتش بیش از این حرفها بود- و تا بود اصلاً به فکر تابوت نبود- تنها حیات بود و نشاط بود و لبخند بود. » 1داخلی - سالن فرهنگسرای طوبی- ساعت 9شب روز تولد ساجده است- دختر روبروی سالن ایستاده است- ازدحام جمعیت کم کم بیشتر می شود- هریک از مهمانان جعبه ای (به عنوان کادو) پُر از شعر زیر بغل دارند و وارد سالن می شوند- خالی صندلی ها کم کم در حال تمام شدن است. تریبون دارد انتظار می کشد- مردی (امین امیری) حُضار را خوش آمد می گوید
2داخلی- همان سالن - ادامه سکوت خود را آماده می کند و چند دقیقه بعد همه جا سرشار از سکوت می شود آرمات همه پرندگان را روی نخاع مخاطب پرتاب می کند- توی یخچال خانه شان دارد یک انفجاری مبهم اتفاق می افتد- دستش را دراز می کند تا از زنش که در اتوبوس ، روسری اش شل شده بود ، سراغ از ساجده بگیرد- زنش هیچ جا نبود- (راوی می گوید: در خاورمیانه برای شادی مردگانِ جنگ شمع روشن کرده است.) و بعد بلقیس بهزادی را می بینیم که گوشه ای از سالن برای دامنش، چین های سی سالگی را می دوزد و منتظر به دنیا آمدن این همه انسان از نطفه های بسته شده است. کسی به ناگاه صدا زد: (دوربین می چرخد)درست اول این سطر موسیقی باید نواخته شود- تا وارد صحنه بعد شوی چرخی می زنی- درست روی موج شکنها- پاهایت را در آب آویزان می کنی و موسیقی دوباره – جفتی خالو قنبر- سازدلو و شهر جو ادامه داد: آقا اجازه؟ من از این متن سر در نیاورده ام- کدام سمت موج شکن بایستم؟ کجای ساز دلو برقصم؟ راشد انصاری با رقص وارد صحنه می شود. از سیفون حرف می زند و از آزادی و از بوسه بعد از افطار و بعد می گوید: من امشب افطاری مغز خر خورده ام ببخشید. و همچنان که می رقصید از صحنه خارج می شود.
3 داخلی - راه رو فرهنگسرا- همان شب آب میوه ها را داشتند می آوردند- آقای همتایی گفت: لطفاً این جا بگذارید- آب آناناس ها اینور و کیکها را اینجا- میز را چیده بودند- زمان داشت همچنان به دوازده نزدیک می شد- همتایی انگار آن شب خسته به نظر می رسید- ماه رمضان بود و می خواست زودتر به رختخواب برود- میز که مرتب شد- خودش پشت پیش خوان ورودی فرهنگسرا نشست و هیچ نگفت.
4داخلی- سالن فرهنگسرای طوبی- همان شب زن به پشت تریبون رسیده بود و بعد انگار که از تولد و بودن ناراضی باشد. ( درست مثل فروغ ) مادرش را متهم کرد که برای دل خودش حیات را برایش رقم زده است. ( و شاید هم خودش را می گفت. ) هنوز مختاری پایین نیامده بود که مردی خود را به پشت تریبون رساند- گریه می کرد بغض تمام وجودش را گرفته بود- بوی شرجی می داد- انگار تازه از سفر آمده است. می گفت تا نزدیکی های دماوند رفته است- تمام بدنش زخم شده بود- صخره ها امانش را بریده بودند- گریه می کرد- از این که دستش به دماوند نمی رسد- از این که یقیه ی دماوند آنقدر بزرگ است که دستهای کوچکش ، حتی دکمه های او را نیز کفاف نیست- و گریه می کرد- کم کم داشت بغضش می ترکید- میکروفن هم سکوت کرده بود- و بعد دیدیم که مخاطب هم چیزی لای احساسش ترکید. جواد قاسمی را به سختی به زیر آوردند و روی صندلی نشاندند ولی همچنان غمناک بود.
5داخلی- نمایشگاه عکس- هتل هرمز- شب دوربین دارد تلوتلو می خورد- نماهایی از عدنان انصاری- بازدید کنندگان و ساجده را نشان می دهد- انگار با کسی حرف می زند- دوربین روی کلوزاپ مردی می لغزد – ناصر تقوایی است و ساجده کتابش را به او تقدیم می کند و از حضور تقوایی خوشحال است. دوربین چند نما از کودکی ، نوجوانی و بعد... را نشان می دهد و موسیقی آغاز می شود.
6داخلی- سالن فرهنگسرای طوبی- ساعت 10:25 شب مردی که به احمدرضا احمدی مانند بود. پشت تریبون می رود. مسعود فرح بود بعد که شعرش را خواند. گفت: در فیلم از کوهستان یخ زده ، سکانسی نبود؟ سکانس نه. لااقل پلانی- نمایی- چیزی؟ هیچ چیز نبود!از برف و کولاک ، از صدای سرما – و خرد شدن استخوانها هم خبری نبود.از آن هنگام که کسی پرت می شود و از صدایی که در ادامه ، در هوا تمام شد؟ از گشنگی – از تشنگی و از مرگ...
7داخلی – ذهن دانای کل- همان لحظه- ادامه فرح یادش رفته بود که تا کوه دماوند هزار و اندی کیلومتر راه بود- یادش رفته بود تا رسیدن بالای کوه- کلی هزینه می خواهد- یک تهیه کننده- یک حامی مالی می خواهد- یادش رفته بود هزینه ساخت فیلم ، بسیار سنگین است و کوهستان جای خطرناکی است. [ دوربین کم کم داشت یخ می زد- تصویر داشت هی مات تر و مات تر می شد صدای خرد شدن لنزها بگوش می رسید- تصویر با سرعت به پایین می رفت و کوهستان از زاویه دوربین داشت دورتر و دورتر می شدو قله کوچکتر و کوچکتر – چند لحظه بعد دوربین روی زمین در پایین کوهستان داشت درد می کشید. کات ]
8داخلی-فرهنگسرای طوبی- ساعت 10:40 شب خانم زارع که شعرش را خواند.بندری آمد. اول از پسری حرف زد که عاشق بود و آرزویش آن بود که آب دریای خلیج را شیرین کند و آب دریای خزر را شور.و می گفت: چقدر پسر شیرین شدن سخت است و بعد از سه نفر مَست سخن گفت: که تازه به شهررسیده بودند و دلشان به رستم و شمس و مولانا تنگ شده بود.بعد از موسی ؛ ذوالفقاری آمد از کتابش حرف می زد از آن دفتری که شعرهایش با شماره 1- 2 – 3 تا 22 مشخص شده بود گفت: عذر می خواهم باید دستشویی بروم. بعد که با دلی بی غم نشستم تعریف می کنم. و بعد تعریف کرد که این پنجمین صفحه ایست که با شما درمیان می گذارم- روزگارم- همین که می بینید- از اسب بالدار افتاده ام.
9داخلی- فرهنگسرای طوبی- همان شب- ادامه پشت کوهی بعد از محمد آمد. دنبال سوترا می گشت- سوترا بین جمعیت بود حالا بیست سالش شده بود- پیرمرد سالها بود که او را ندیده بود.بابا سوترا... بیا برایت ماهی سرخ کرده آورده ام- ببین توی تنگ دارد تلوتلو می خورد- ( اما ماهی توی بشقاب بود ) سوترا: بابا این ماهی سرخ که توی بشقاب است! – آن تنگ ، که سالها پیش شکست. (پیرمرد خبر نداشت).سوترا: بابا مواظب خودت باش مبادا زبان کوچکت را در 36 سالگی از دهانت دور کنند.- بابا عقل سرخ کرده خوراک اهل هواست.صدای پیانو می آمد- پیانیست در مخروبه های جنگ سعی می کرد قوطی های کنسرورا در سال 2009 باز کند ( و بعد ها از همان پیانیست شنیده بودند که ساجده را دیده که توی سیتی سنتر سر تکان می دهد و با سهروردی سلام می کند. )
10داخلی- ذهن راوی- همان شب- ادامه آن شب منصور نعیمی و خانم زارع هم سخن گفتند. از اینکه ساجده تایپ هم خوب می دانست. از اینکه فرهنگ لغات هرمزگان را او تایپ کرده بودو اگر ساجده غروب نمی کرد خودش یک فروغ بود- از این که سخت می کوشیدو ستون یک خانه بود و با رفتنش چارچوب خانه لرزید- و از این که راهنما بود و همه را دعوت به سخن می کرد. و بازگفتند ساجده تنها شاعری بود که هرگز از نقد نهراسیده بود – همه هراس او از شبی بود که کسی پشت تریبون برود و همه شعر و شاعری را به توپ ناسزا ببندد و بعد بگوید خسته نباشید شما که شاعر نیستید ما که شعر نداریم- ما که شاعر نیستیم – او که شاعر نیست و شاعر باید روزی هشت ساعت شعر بگوید و شعر بخواند و چند ساعت هم اضافه کاری بنشیند. نه ! باید حتماً اضافه کاری بایستد ( ورنه باید فکر نان کند که خربزه آب است. )خسته شده بودم. شعبانی وخانم پاسلار هم آمدند و شعر خواندند- بردال هم از جهان مریض و ماده سگی که شب به هرمز رسیده بودو از عزاداری آن سوی کانال حرف زد و بلالی و جوادی هم شعر خواندند.
11داخلی- سالن فرهنگسرای طوبی- همان شب - ادامه همه جا تاریک شده بود- چراغ ها خاموش بود- کسی کسی را نمی دید- هیچ صدایی به گوش نمی رسید. همه کلافه شده بودند- کسی با بغل دستی اش حرف نمی زد- دلهره ای عجیب فضا را در بر گرفته بود. دوربین آن شب کلوزاپ مردی را نشان داد که پشت تریبون تبدیل به یک علامت سؤال بزرگ شده بود. کات موسی عامری |